|
سفر شبانه |
سلام به همه ی دوستان خوبم.یک غزل جدید تقدیمتون میکنم . خبر رسیده که بالا گرفته کار شما و سخت وفق مراد است روزگار شما به سر رسیده زمستان آن حوالی،آه.... چه نعمتی ست حضور پر از بهار شما شنیده ام که بهایی به شهر بخشیدید، که شهر ،وام گرفته از اعتبار شما سند به نام شما می زنند دلها را به این بهانه که هستند بی قرار شما چقدر جبر قشنگی برای آدمهاست، که دل دهند همیشه، به اختیار شما رقیبهای خودم را عجیب می فهمم نمی شود که نباشد کسی دچار شما خبر رسیده که یادی نمی کنید از من خوشا به حال کسانی که در کنار شما.... شما ،که کاسه ی صبر مرا نمی بینید، مرا،که مانده ام عمری به انتظار شما چقدر دور شدید از دو دست خواهش من چقدر فاصله دارم من از دیار شما غم زمانه خورم یا فراق یار؟،اصلا به طاقتی که ندارم،کدام بار شما....؟ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 | 14:24 | فریبا عباسی |
سلام حضور همه ی دوستای عزیزم.راستش غزل جدیدی نداشتم اما دیدم قالب وبلاگم رو عوض کردم حیفم اومد به روز نکنم.این غزل رو چند ماه پیش نوشتم و تا حالا جایی نخوندم.استقبالی هست از غزل زنده یاد نجمه زارع(روحش شاد) :
تو نیستی و این در و دیوار هیچ وقت... غیر از تو من به هیچ کس انگار هیچ وقت..... .... واما غزل من
کی میرسم به لحظه ی دیدار؟هیچ وقت.. این را حساب حادثه نگذار هیچ وقت. آخر دو دلسپرده ی رسوا از عشق هم، از هم نمی شوند که بیزار،هیچ وقت. بی تو چه سخت می گذرد روزگار من حالم گرفته از همه،انگار هیچ وقت... من را که بی بهانه به تو فکر می کنم آسان به دست خاطره نسپار هیچ وقت بی تو چگونه زنده بمانم؟؟ نمی شود، از چشمهایم عاشقی انکار،هیچ وقت. باری که روی دوش منو تو امانت است از آسمان رسیده و این بار هیچ وقت، جز در کنار عشق به مقصد نمی رسد، یک دل بدون همدم و بی یار؟هیچ وقت....
پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 | 0:37 | فریبا عباسی |
سلام.
حالا که راز کهنه ی ما بر ملا شده... در کوچه های شهر شما خون به پا شده انگار هر که می شنود من تو را چقدر.... خونخواه این علاقه ی بی انتها شده با تیر می زنند همه سایه ی مرا عاشق کشی چه خوب در آنجا بنا شده در های حرف مفت زدن توی شهرتان تنها برای بستن این عشق وا شده دارند می برند مرا از خیال تو تنها به جرم اینکه دلم،مبتلا شده حتما شنیده ای که دلم در نبودنت سردسته ی تمامی دیوانه ها شده... دلتنگی و فراق و غم دوری از تو هم این روزها برای خودش ماجرا شده من مانده ام خیال تو و یاد تو چطور؟ توی دلی که این همه تنگ است جا شده ......... من بی تو از تمام جهان رانده می شوم عشقت جهنمی ست که در من به پا شده
سه شنبه بیست و یکم دی 1389 | 15:7 | فریبا عباسی |
سلام و صد سلام حضور همه ی شما دوستای خوبم.
این روزها به حدی سرم شلوغ هست که نمی رسم به روز کنم.امیدوارم منو ببخشید. با یک غزل جدید و یک عالمه ....... بگذار بشنوند همه این که ننگ نیست: این زندگی بدون تو اصلا قشنگ نیست. مخصوصا این که می شنوم بعد از این دلت دیگر برای این دل دیوانه تنگ نیست بی روی ماه تو که به سر می رسد شبم دیگر خیال پنجه و شوق پلنگ نیست خورشید من در آینه ی گرم چشمهات جایی برای ثانیه ای هم درنگ نبست من هرچه سعی می کنم از آن دو بگذرم حس می کنی که عاشقی من قشنگ نیست شاید تو شیشه ای تر از آیینه ها شدی؟! در دست من که قدرت پرتاپ سنگ نیست! می خواهم اعتراف کنم دیگر عاشقت با بخت رو سیاه خودش فکر جنگ نیست بگذار اعتراف کنم دوست دارمت بگذار بشنوند همه این که ننگ نیست **** احساس میکنم که تو را دور می زنم انگار پای آمدنم با تو لنگ.......... دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 | 22:50 | فریبا عباسی |
با سلام خدمت همه ی دوستان عزیزم.می دونم کلی از دستم دلخورید اما باور کنید اصلا حس به روز کردن نداشتم و ندارم اما به احترام شماها چشم به روز میکنم.امیدوارم که حتما با نقد و نظرهاتون منو راهنمایی کنید.یک غزل مثنوی تقریبا قدیمی تقدیم شما: سبز و درشت و تازه دو انگور چشمهات دارد کلافه میشود و کور چشمهات در کافه دختری که دلش گیر کرده است در دانه دانه هارمونی جور چشمهات چایی به دست دارد و هی سرخ میشود وقتی که می زند به سرش نور چشمهات موهای زیر روسریش پخش میشود تا صید تازهای بکند تور چشمهات وقتی شمال جنگل این گیسوان خیس بیرون بریزد آه به دستور چشمهات دل میبرد تو را به تب تند خوابها در پایکوبی عطش سور چشمهات ××× دختر که نقش اول این قصهها نشد اصلا به گور هر چه تو و گور چشمهات ×××× تندیس تازیانه خور این زمانه نیست من زخم خورده هیجانی زنانه نیست من زود باوریست که از دست کافه ها هی میرسد به هرزگی پست کافه ها میخواهد از خیال تو بالا بیاورد حال نزار و زار تو را جا بیاورد چشمان زن که آینه ی ذهن خیس اوست با غصه های تازه تر از تازه روبروست ××× حالا تویی که تیرگی بخت چشمهات پیداست نازنین دم بخت چشمهات در کافههای سنتی شهر گم شده است وقتی نشست روی همین تخت چشمهات از نوک پا بگیر و بیا تا ته دلش تا موی زیر روسریاش لخت چشمهات میخواست با تمام خودش عاشقت که شد از عاشقان ساده و سر سخت چشمهات رد میشد از بکارت این صحنههای داغ در بازی تصادفی و سخت چشمهات ××× اینجا زنی تمام خودش را گره زده است تا وا شود سیاهی این بخت چشمهات یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 | 11:41 | فریبا عباسی |
سلام.بالاخره اومدم.حتما شما هم تا حالا اين حس رو داشتيد كه
توخودتون باشيد و بخواهيد دور از همه... منم يه مدت بود حال به روز كردن نداشتم.الان هم با اجازتون يك غزل جديد تقديمتون ميكنم.
جز در حريم عشق قدم بر نداشتيد بی مثل بوده ايد و برابر نداشتيد اصلا عجيب نيست حديث شما و چاه جز فاطمه كه مونس ديگر نداشتيد از كوچه های كوفه از اين شهر نانجيب جز خاطری ملول و مكدر نداشتيد با شوق اگر به بستر خاتم شتافتيد قصدی به جز نجات پيمبر نداشتيد آئينه ی عدالت و حقيد ( لا فتی الا علی ) از آ ينه كمتر نداشتيد محراب در حضور شما سجده كرده بود آن دم كه سر ز سجده دگر بر نداشتيد با خونتان هر آنچه نماز آبرو گرفت چيزی كم از شقايق بی سر نداشتيد تنها نجات هستی دين بود كارتان كاری به فتح قلعه ی خيبر نداشتيد سردار جنگهای بزرگيد بی گمان جز در حريم عشق قدم برنداشتيد سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 | 23:23 | فریبا عباسی |
سلام
یه غزل جدید :
اصلا قرار نیست که سرخم بیاورم حالا که سهم من نشدی کم بیاورم دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم تا روی زخمهای تو مرهم بیاورم میخواستم که چشم تو را شاعری کنم امّا نشد که شعر مجسم بیاورم دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل می شد تو را دوباره به شعرم بیاورم یادت که هست پای قراری که هیچ وقت..... میخواستم برای تو مریم بیاورم؟ حتی قرار بود که من ابر باشم و باران عاشقانه ی نم نم بیاورم کلّی قرار با تو ولی بی قرار من اصلا بعید نیست که کم هم بیاورم ...... اما همیشه ترسم از این است٬ مردنم باعث شود به زندگیت غم بیاورم حوّای من تو باشی اگر٬ قول میدهم عمراً دوباره رو به جهنّم بیاورم خود را عوض کنم و برایت به هر طریق از زیر سنگ هم شده٬ آدم بیاورم بگذار تا خلاصه کنم٬ دوست دارمت یا باز هم بهانه ی محکم بیاورم دوشنبه هشتم تیر 1388 | 13:44 | فریبا عباسی |
سلام.ميدونم خيلی دير كردم.اما خب بايد عذر من رو بپذيرين.درگير چاپ كتابم بودم.
ناشر(فصل پنجم/تهران).
و اما از هر چه بگذريم سخن دوست....
اينم غزل جديد:
دستهای تو
وقتی كسی از عشق خودش ياد ميكند يك مشت غصه توی دلم باد می كند اين بارِ منفی از هيجانها بدونِ تو صد ها انرژی از خودش آزاد ميكند هی دست روی داغ دلم ميگذارد وُ آتشفشانی از غزل ايجاد ميكند بارانِ چشمهای به ظاهر اسيدی ات ويرانگرِ بديست كه آباد ميكند اصلا منِ خرابِ تو را پس نمی زند تركيب تازه ايست كه بيداد ميكند تركيب تازه ی من وُ تو درك ميكنی؟ بيماري جنون ِ مرا حاد ميكند باور نميكنی كه تو را ترك كرده ام؟! اين را كدام عاشق معتاد ميكند؟ خونم به جوش آمده از دستِ روزگار رگهای گردنِ دلِ من باد ميكند وقتی كه دستهایِ تو در دستِ...بگذريم تا عاشقي از عشق خودش ياد ميكند ناچارم از نوشتن اين واژه ها هنوز تنها نوشتن از تو مرا شاد ميكند
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 | 0:20 | فریبا عباسی |
سلام.و اما غزل جديد
لطفا كمی بلند كمی هم سياه تر طوری بكش كه از همه كس دل به خواه تر اين روزها فقط به مدل اكتفا نكن هر قدر تازه تر بكشی رو به راه تر وقتی كه مينياتور بكشی ميشود همين، هی اشتباه ميكشی و اشتباه تر اصلا كشيدنش به كلاست نمی خورد! نقاش تازه كاری و او هم كه ماه ترـ از هر چه در تمام مدلهات ديده ای می ديدی اش كه می شدی از من تباه تر شايد نخواستی كه جسارت كنی به او، شايد تو بهتر از منی و بی گناه تر بگذار من به جای تو نقاشی اش كنم با حس شاعرانه تر و سر به راه تر "يك دست جام باده و يك دست زلف يار"* بند و بساط شاعری از اين به راه تر؟ دارد درست توی دلم وول می خورد احساس ميكنم كه شدم پا به ماه تر از هر چه خالق هنر و شعر و شاعر است دست مرا بگير و بكن با گناه، تر طوری خيال زنده به دنيا بياورم عاشق تر از خودم شوی و بی پناه تر
*:از حضرت مولانا دوشنبه سی ام دی 1387 | 12:41 | فریبا عباسی |
فاصله ها
وقتي كه با خيال تو درگير می شوم در گيرو دار فاصله زنجير می شوم من می شوم خود تو كه از من جدا شدی در بيكران چشم تو تكثير می شوم هي فكر ميكنم كه كجا ديده ام تو را هي با نگاه خيس تو تبخير می شوم از بس كه دست فاصله ها پا پي ام شده در خواب با خيال تو درگير می شوم اي برترين حقيقت من در خيالها من در كدام خواب تو تعبير می شوم؟ می دانم اين غزل غزلی عاشقانه نيست بی شک من از نبود تو دلگير مي شوم شوری به پا بكن كه در اين شوره زار عشق با گوشه چشمی از تو نمك گير می شوم
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 | 0:15 | فریبا عباسی |
|
|
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |