یه غزل جدید :
اصلا قرار نیست که سرخم بیاورم
حالا که سهم من نشدی کم بیاورم
دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم
تا روی زخمهای تو مرهم بیاورم
میخواستم که چشم تو را شاعری کنم
امّا نشد که شعر مجسم بیاورم
دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل
می شد تو را دوباره به شعرم بیاورم
یادت که هست پای قراری که هیچ وقت.....
میخواستم برای تو مریم بیاورم؟
حتی قرار بود که من ابر باشم و
باران عاشقانه ی نم نم بیاورم
کلّی قرار با تو ولی بی قرار من
اصلا بعید نیست که کم هم بیاورم
......
اما همیشه ترسم از این است٬ مردنم
باعث شود به زندگیت غم بیاورم
حوّای من تو باشی اگر٬ قول میدهم
عمراً دوباره رو به جهنّم بیاورم
خود را عوض کنم و برایت به هر طریق
از زیر سنگ هم شده٬ آدم بیاورم
بگذار تا خلاصه کنم٬ دوست دارمت
یا باز هم بهانه ی محکم بیاورم
سلام.ميدونم خيلی دير كردم.اما خب بايد عذر من رو بپذيرين.درگير چاپ كتابم بودم.
مجموعه ی غزل تحت عنوان (سهمم از دوريتان چند غزل) ناشر(فصل پنجم/تهران).
و اما از هر چه بگذريم سخن دوست....
اينم غزل جديد:
دستهای تو
وقتی كسی از عشق خودش ياد ميكند
يك مشت غصه توی دلم باد می كند
اين بارِ منفی از هيجانها بدونِ تو
صد ها انرژی از خودش آزاد ميكند
هی دست روی داغ دلم ميگذارد وُ
آتشفشانی از غزل ايجاد ميكند
بارانِ چشمهای به ظاهر اسيدی ات
ويرانگرِ بديست كه آباد ميكند
اصلا منِ خرابِ تو را پس نمی زند
تركيب تازه ايست كه بيداد ميكند
تركيب تازه ی من وُ تو درك ميكنی؟
بيماري جنون ِ مرا حاد ميكند
باور نميكنی كه تو را ترك كرده ام؟!
اين را كدام عاشق معتاد ميكند؟
خونم به جوش آمده از دستِ روزگار
رگهای گردنِ دلِ من باد ميكند
وقتی كه دستهایِ تو در دستِ...بگذريم
تا عاشقي از عشق خودش ياد ميكند
ناچارم از نوشتن اين واژه ها هنوز
تنها نوشتن از تو مرا شاد ميكند
لطفا كمی بلند كمی هم سياه تر
طوری بكش كه از همه كس دل به خواه تر
اين روزها فقط به مدل اكتفا نكن
هر قدر تازه تر بكشی رو به راه تر
وقتی كه مينياتور بكشی ميشود همين،
هی اشتباه ميكشی و اشتباه تر
اصلا كشيدنش به كلاست نمی خورد!
نقاش تازه كاری و او هم كه ماه ترـ
از هر چه در تمام مدلهات ديده ای
می ديدی اش كه می شدی از من تباه تر
شايد نخواستی كه جسارت كنی به او،
شايد تو بهتر از منی و بی گناه تر
بگذار من به جای تو نقاشی اش كنم
با حس شاعرانه تر و سر به راه تر
"يك دست جام باده و يك دست زلف يار"*
بند و بساط شاعری از اين به راه تر؟
دارد درست توی دلم وول می خورد
احساس ميكنم كه شدم پا به ماه تر
از هر چه خالق هنر و شعر و شاعر است
دست مرا بگير و بكن با گناه، تر
طوری خيال زنده به دنيا بياورم
عاشق تر از خودم شوی و بی پناه تر
*:از حضرت مولانا
فاصله ها
وقتي كه با خيال تو درگير می شوم
در گيرو دار فاصله زنجير می شوم
من می شوم خود تو كه از من جدا شدی
در بيكران چشم تو تكثير می شوم
هي فكر ميكنم كه كجا ديده ام تو را
هي با نگاه خيس تو تبخير می شوم
از بس كه دست فاصله ها پا پي ام شده
در خواب با خيال تو درگير می شوم
اي برترين حقيقت من در خيالها
من در كدام خواب تو تعبير می شوم؟
می دانم اين غزل غزلی عاشقانه نيست
بی شک من از نبود تو دلگير مي شوم
شوری به پا بكن كه در اين شوره زار عشق
با گوشه چشمی از تو نمك گير می شوم
اسير پنجه هاي شوم تقديري مسافر
چه ميخواهي ازاين پاهاي زنجيري مسافر
بمان اينجا و اينجا را تحمل كن اگرچه
تو در اين ناكجاها جا نمي گيري مسافر
تو هم مانند آدم مثل حوا بي گناهي
چه جرمي مرتكب گشتي چه تقصيري مسافر؟
كمي با چشم داغ آسمان هم مهربان باش
شبيه بوف كوري آه دلگيري مسافر
زبانم لال روزي بي خبر تنهاي تنها
ميان اين همه بيگانه ميميري مسافر
مراباور بكن كاري بكن خواهي نخواهي
تو هم در شعر من در اين غزل گيري مسافر
بی درو بی پنجره باریک وتنگ و تار بود
مثل آن قابی که جا می ماند از یاد کسی
سالها میشد که آویزان آن دیوار بود
دلخوشی های کمش را بی نهایت می ستود
همدم تنهایی اش یک زخمه با یک تار بود
اهل شعرو شاعری هم بود گاهی نیمه شب
تا سحر در آرزوی یک غزل بیدار بود
با وجود سرفه های خشک و بی اندازه اش
مثل بعضی از شماها عاشق سیگار بود
سرنوشتش قسمتش در لحظه های عمر او
مثل یک تقویم می چرخید و در تکرار بود
طاقتش را تاق میکرد این فضا این حجم تنگ
از نشستن ایستادن از سکون بیزار بود
یک شب آمد تا حصار سنگی اش را بشکند
سهمش اما از رهایی توده ای آوار بود
این شعر را به نام تو با آبرو کنم
در گیرودار عقل و جنون در مصاف عشق
تن پاره های یاد تو را جستجو کنم
انگار هرچه می گذری دور میشوم
بگذار شور و حال تو را آرزو کنم
حالا که جای خالی تو آمد این وسط
میخواهم از تو با همه کس گفتگو کنم
هرگز به چشمهای تو قانع نمی شدم
حالا به این پلاک ترک خورده خو کنم؟
این خاک بوی خون تو را میدهد هنوز
حالا به هر کرانه به هر گوشه رو کنم
تصویری از حضور تو تکثیر میشود
بی آنکه سنگ و آینه را روبرو کنم
***
چنگی به دل نمی زند این واژه ها عزیز
باید دوباره یک غزل تازه رو کنم
گمان نمی کنم این دو سیاه خورده به هم که روی تشنگی این حقیر میبارند
مرا به لحظه ی سرسبزوسخت حاصلخیز به دست فصل رسیدن بهار بسپارند
چگونه می شود از یک زمین بی حاصل امید رویش وزایش امید گل را داشت
تو آشنا تری از من همیشه آدمها برای چیدن میوه نهال می کارند
ازاین تلاقی بی اعتبار باید گفت به سر رسیده دوباره توان هردو طرف
در این شرایط حاکم بعید میدانم که دست از این همه حرف وحدیث بردارند
تمام آنچه که روزی پل رسیدن بود به دست حادثه ای بی دلیل در هم ریخت
ببین که این دو چه بیهوده باز میخواهند دوباره پا به گذشته به دور بگذارند
اگرچه هردو به پرواز روح معتقدند نشد بهانه ی خوبی برای هم باشند
به جای بال پریدن برای همدیگر ستون بی سروپایی به نام دیوارند
گمان نکن که دوجشم همیشه خیره به هم دلیل محکمی از جنس عشق را دارند
نه این که من وتو تنها تمام آدمها به دردهای بزرگی چنین گرفتارند